
" آنکه پریدن نمیداند نباید بر پرتگاه آشیانه بسازد " . نیچه
در نيمههاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند. او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده، موش نبود بلكه مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت. وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت: براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست. مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد. اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد ميكردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا با گوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .روزها ميگذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد تا اين كه يك روز صبح، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاكسپاري او شركت كردند. بنابراين، مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند .حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بستهاي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
--------------------------------------------------------------------------------
شرح حكايت
به مسائل سطحي نگاه نكنيد. شايد مسائلي كه در نگاه اول، بي ارتباط با يكديگر به نظر مي رسند، به هم مربوط باشند. نگاه عميق و سيستماتيك به مسائل و تفكر دقيق در مورد آنها، ميتواند به مديران كمك كند تا ريشه مسائل و مشكلات را بهتر و درست تر شناسايي كنند و بتوانند راه حل هاي مناسبي براي حل آنها بيابند.
به بهانه بازگشایی دانشگاه ها
و به یاد ان دو عزیز از دست رفته
روز انتخاب واحد
اشک در چشمان "فاطمه " جمع شده بود . به استاد مشاور می گفت "تو رو خدا ظرفیت کلاس را افزایش دهید تا من هم بتونم این درس رو بگیرم وگرنه عقب می مونم . تو رو خدا استاد . تو رو خدا......"
استاد با خونسردی نگاهش کرد و گفت : چرا خودت رو ناراحت می کنی درست میشه . انشااله هیچ وقت از زندگی عقب نمانی .
چند دقیقه بهد " فاطمه " با خوشحالی از اتاق استاد بیرون آمد و گفت "خدا را شکر درست شد اگر این درس رو نمی گرفتم یک ترم عقب می موندم ".
اولین روز کلاس
بچه ها سر جایشان نشسته بودند . اما یک صندلی خالی مانده بود .
آه .... هیچکس نمی خواست به صندلی خالی کلاس نگاه کند . همه می دانستیم صندلی " فاطمه " بود . او دیگر نبود . از چند روز قبل از شروع کلاس ها می دانستیم که او دیگر نیست . چه سخت بود . " فاطمه " و خواهرش و پدر و مادرش در یک حادثه رانندگی سفر کرده بودند .
او می گفت که" نمی خوام عقب بمانم " اما نمی دانستیم که برای رفتن این قدر عجله دارد .
روز حذف اضافه
"جمشید " به استاد مشاور اصرار می کرد که هر طور شده کاری برایش کند . می گفت " تو را خدا یک نفر به ظرفیت کلاس اضافه کنید تا من این درس را بگیرم . من روز انتخاب واحد نبودم و نتونستم این درس رو بگیرم . تو رو خدا یه کاری کنید "
استاد مشاور وقتی لیست کلاس را زیرورو می کرد گفت : عجب شانسی داری پسر .
ظرفیت کلاس تکمیله اما یه نفر درسش رو ثبت نکرده و می تونی به جاش این درس رو بگیری .
و جمشید با خوشحالی گفت" خدا را شکر درست شد وگرنه یک ترم عقب می ماندم "
دومین روز کلاس
همه صندلی های کلاس پر بودند و استاد در لیست حضور و غیاب روی اسم "فاطمه" خط کشید و گفت: خدا بیامرزدش . مرگ یک واقعیت است که باید پذیرفت ، هیچ کس از سرنوشتش خبر ندارد و اسم " جمشید " را در لیست نوشت .
روز آخر کلاس
هیچ کس باور نمی کرد . واقعا باورش سخت بود . صندلی "جمشید" خالی نبود . اما " جمشید " نبود . یک سبد گل به جای "جمشید " روی صندلی نشسته بود . آه خدایا همیشه ان قدر آرام و بی سرو صدا می امد و می رفت که هیچ کس بودنش را در کلاس احساس نمی کرد اما ان روز همه بچه های کلاس نبودش را با همه وجود احساس می کردیم و دوستان "فاطمه" چه تلخ می گریستند و روی تابلو کلاس نوشتند : " جمشید هم رفت "
و لحظه آخر کلاس استاد از بچه ها حلالیت می طلبد و می گفت : مرگ یک واقعیت است که باید پذیرفت ، هیچ کس از سرنوشتش خبر ندارد تا همین جلسه قبل دوستمان جمشید روی این صندلی نشسته بود ولی امروز دیگر نیست .
و دیگر هیچ کس طاقت ماندن در کلاس را نداشت .
آه خدایا ...
.شادی روح آن دو گل پرپر فاتحه بفرستید
زن درمانده گوشه پیاده رو ایستاده بود و گریه می کرد . مرد هرچند لحظه یکبار از خیابان به سوی پیاده رو می دوید و زن را به باد کتک می گرفت و فریاد می زد: "همش تقصیر توست " و همچنان بد و بیراه می گفت .
هرچه صورت زن بیشتر رنگ می باخت ، شایعه ها پر رنگ تر می شدند .
ادامه مطلب
فرا رسیدن ماه مبارک رمضان بر شما دوستان عزیز مبارک باد
همیشه در دوستی چنگال باش
قاشق نباش
چنگال به برداشتن بار کمک می کند اما قاشق همیشه بار را بر می دارد
با همه لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه تنهایی ام
ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی
هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه مارا عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط امان من است
ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما,,,
میلاد یگانه منجی عالم بشریت بر شما مبارک
